خاطرات جالبی بود.
ولی شما که این خاطراتو مینویسین حداقل راه رفتن به این اردوهارو به ما نشون بدین.
من 2ساله که میخوام برم اردو جهادی اما جاییی رو پیدا نمیکنم که از طریقش برم.
میشه فقط یه شماره ای،آدرسی،سایتی،یا هرچی که میشه برای ثبت نام بهش مراجعه کرد رو بهم بدین.
این ایمیلمه.اگه چیزی دارین برام میل کنین خیلین ممنون میشم.
motahareh_2m2s@yahoo.com
یا علی
عمار ياسر (نوروز 89)
جمعه 10/18
ساعت 14
فلکه دوم صادقيه، خ اشرفي اصفهاني، بالاتر از جلال، مسجد جامع امام سجاد-عليه السلام
قبل از عرض خاطره يک نکتهاي را عرض کنم که اين بلاگ متعلق به همه است و نام کاربري و رمز عبور آن در سايت درج شده ، لذا بديهي است که آن کساني که خرده ميگيرند که چرا دير خاطره ميزنيد ميتوانند خواننده نباشند و نويسنده باشند.
امسال نيز خداوند توفيق داد که بار ديگر از اين مردگي کمي فارغ شويم و در کنار مردمي به سخاوت کوير چند صباحي را زندگي کنيم ،که بلکه از آنها درس زندگي و قناعت و رضا و ايمان و شجاعت و پشتکار و محبت و صفا و صميميت و هزاران صفت خوب را ياد بگيريم.
امسال که رفتم جوخون انگار که 20 سالي بود که چوخون و مردمش رو ميشناختم و انگار که از بچگي تو چوخون بزرگ شده بودم ، خيلي حس راحتي با بچههاي اونجا داشتم و با هم گرم ميگرفتيم و مثله دو تا دوست صميمي بعضي وقتا از کاراي هم ديگه ايراد ميگرفتيم و هم ديگه رو نصيحت ميکرديم و بعضي وقتا هم اين قدر گرم خنده و شوخي ميشديم که زمان از يادمون ميرفت .
بعد از ظهر بود که رفتم تو پارک بازي که تنها محل تفريح براي بچههاي چوخون است و دنبال بهانهاي بودم تا رفقاي جديد پيدا کنم . بهانه نيز جور شد و در آخرش که ميخواستم بيام بيرون با بچهها قرار گذاشتيم که بريم جاهاي ديدني اونجا رو به من نشون بدن.
قبل از خداحافظي هم با بچهها يه مسابقه دو داديم که خيلي حال داد . خيليهاشون با پاي برهنه ميدوييدند. فردا بچهها آمدند و قرار شد که بريم مکان زيارتيشون رو ببينيم. دقيقا راس ساعتي که قرار گذاشته بوديم آمدند . وقت شناسي آنها براي من خيلي جالب بود . قبل از حرکت پرسيدم که تقريبا چه قدر راه است و بچهها گفتن که 18 دقيقه !! بعد از 5 دقيقه اول رسيديم به اول راه و تپههايي که پشت آنها مکان زيارتي بود. اول راه خيلي خوب بود ، اما بعد از کمي جلوتر رفتن راهها خيلي باريک ميشد منم که ميخواستم کم نيارم و نگن که اين بچه شهريه و ... :دي خودم رو از تب و تاب نميانداختم و ميرفتم ناگهان در وسط راه ديدم که بچهها از يه شيب خيلي تند از روي تپههاي ماسهاي مسابقه دو گذاشتن و بدو بدو دوييدن پايين من که يه لحظه قلبم اومده بود تو دهنم ، پيش خودم گفتم عجب کاري کردم، به بچهها گفتم بياين.اگه براي يکيشون اتفاقي بيفته يا زبونم لال ماري ،عقربي، کسي رو بزنه من چه خاکي تو سرم بريزم. ولي بعدش گفتم اگه بخوام بهشون گير بدم بدتر لجبازي ميکنن و تو مسير برگشتم اذيت ميکنن.بعدا 2 3 بار که باهاشون رفتم ديگه برام عادي شده بود و خودم هم از تپههاي ماسهاي ميدويدم پايين، زيرا خطري نداره و آدم سر نميخوره . رسيديم به مکان زيارتيشون ! من قبلش فکر ميکردم که اونجا کسي دفن هست ولي بعد که رسيديم فهميدم نه جايي هست که براي اعمال زيارتيشان آنجا جمع ميشوند . حاوي يه سايهبون بود که مثله اينکه مردا ميرن زيرش و يه اتاق کوچک که مخصوص آشپزي بود و نکته جالب اين بود که آشپزخانه را بدون هيچ ملاتي ساخته بودند و فقط با چيدمان سنگها روي يکديگر آن را ساخته بودند. روي زمين در محوطه بيروني سنگهايي بود که جلب نظر ميکرد وقتي از آنها پرسيدم که جريان اين سنگها چيست گفتند که مثلا هنگامي که ميخواهند بزي را ذبح کنند در اينجا ذبح ميکنند يا گوشتش را در آنجا خورد ميکنند و ... و تعدادي سنگ را هم به شکل هرمي روي يکديگر چيده بودند و ميگفتند که در موعدي خاص از خاک تميز زير آن در شربت ميريزند و ميخورند به عنوان شفا و ...
خلاصه گردش جالبي بود حيف که من دوربين نبرده بودم که عکس بگيرم يا صداي بچهها رو ضبط کنم . هنگام برگشتن گفتن که بيا از مسير ديگري برويم که نزديکتر است و آسفالت است . در طول مسير جايي را نشان دادند و گفتند که اينجا شغال زندگي ميکند يا گفتند که اينجا چشمه هست ولي آب نداشت و خشک نبود ناگهان يه کمي که کنديم ديديم که آب زلال و تميزي زد بيرون
موقع برگشت از بازيهاي محليشان پرسيدم و دو سه تا بازي جالب يادم دادند که از بازيهاي سنتي ايرانيان است و زمانهاي قديم هم در تهران بازي ميکردند مثل الک دولک و دو سه تا بازي ديگه در ضمن يه چيزي هم که به يادگار به من ياد دادند نحوه تير پرت کردن با تيرکمان بود . نحوه ساخت تير کمان خيلي ساده بود و فقط کافي بود که يه تيکه لاستيک باشه و ميشد تير کمان و لايش سنگ ميزاشتي و پرت ميکردي و تا فاصله دور ميرفت بعد از تقريبا 20 دقيقه پياده روي به محل برگشت رسيديم . قرار گذاشتيم که فردا نيز همين موقع به گردش برويم.
ان شالله منتظر قسمتهاي بعدي باشيد ياعلي
جهاد در عصر ما چيست؟
سلام به همه شما خوبان
ما فكر كرديم همينكه بگوييم حزب اللهي و مومن هستيم كافيست و ما آزمايش نخواهيم شد
به نظر حقير فرار و شانه خالي كردن از مسئوليت جهاد خواهد بود كه بگوييم باب جهاد بعد از جنگ بسته شده. متاسفانه به غلط براي ما نهادينه شده كه معناي لغوي جهاد يعني جنگ نظامي،در صورتيكه چنين نيست و جهاد را مي توان به عنوان مبارزه به صورت كلي گرفت ،اعم از مبارزه با نفس،مبارزه علمي، فرهنگي،نظامي،... .ممكن است در يك مقطع صورتهاي مختلف مبارزه همزمان وجود داشته باشند و در زمان ديگر فقط زمينه براي يكي از آنها فراهم باشد
در واقع هيچ زماني نيامده و نخواهد آمد كه باب جهاد بسته باشد. چون جهاد هست پس شهادت هم هست در متون ديني ما هم بر اين امر ثقه گذاشته شده است مداد العلماء افضل من دماء الشهدا یا و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت و فقد وقع اجر و اجره علی الله و کان الله غفورا رحیما
همواره جماعت مومنان بر سر دو راهي قرار دارند كه آيا جهاد را انتخاب كنند يا عذرتراشي و خانه نشيني؟
البته مومن خانه نشين هم به بهشت خواهد رفت چرا كه در جرگه اصحاب اليمين است ولي فاصله ي بين او با مومن مجاهد شايد هم چون فاصله اش با اصحاب الشمال باشد. مومنين مجاهد انسانهايي هستند وظيفه شناس و خستگي ناپذير كه فقط رضاي محبوب براي آنها مهم هست و لذا خستگي و رنج و سختي اين دنيا را به جان خريده و با آغوش باز به استقبال آن رفته چرا كه به خوبي مي دانند كه هيچ معامله اي پر سودتر از اين نمي توانند بكنند كه اندك سرمايه شان كه همان جانشان است را به بهايي گزاف معامله كنند
از ديگر خصوصيات مومنين مجاهد مي توان به همت بلند آنان و هم چنين داشتن تدبير و قوت تصميم گيري آنان اشاره كرد كه مي توان گفت كه تمايز آنان با مومنين نشسته در سه عامل فوق است
از خداوند تمنا داریم که در وهله ی اول ما را در گروه مومنین و سپس مومنین مجاهد که السبقون السبقون اند همه ما را قرار دهد
نگارنده : عبدالحقیر عابدین نسب
کاروان جهادی نوروز 88 نیز حرکت کرد و نمی دانم چه شد که جاماندیم...!
گزارش تصویری از بدرقه کاروان جهادی نوروز 88، (روستای چوخون-بشاگرد، یادواره امام خمینی (ره))
حداقل با دیدن این عکس ها دلهایمان را همراهشان یاری کنیم تا شاید دوباره موسم جهاد فرا رسد و من و تو نیز جهادی شویم.
خیییییییییییییییلی حس قشنگی بود.
دست کشیدن رو سر پسر کچل مدیر .لبخندش هیچوقت یادم نمیره.
اخرای اردو فهمیدم خانم مدیر دو سال پیش شوهرشو از دست داده.
این جمله ای بود که بعد از اردوی ۸۴۵ بشاگرد مدام با خودم تکرار میکردم .اخه اونقدر غم تو دلم ریخته بود که نمیدونستم چیکارشون کنم.
این دفعه پنجمین اردو بود.شاید دیگه نرفتم................
ای که دستت می رسد کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
سخن کوتاه باید و السلام
برای ثبت نام در اردو فقط تا ساعت ۱۲ ظهر شنبه وقت هست. یه وقت دیر نجنبید و آخرش حسرت بخورید ....
برای ثبت نام بایستی به آدرس www.yek.ir/oj مراجعه کنيد.
برای چه به اردوی جهادی میرویم؟ این سوالیست که از خود پرسیدم و سعی کردم جوابم را روی کاغذ (کیبورد!) مکتوب کنم. برای مشاهده این مطلب به لینک زیر مراجعه نمایید.
با آرزوی توفیق روز افزون
امیر حسین آقاپور، دوره 10، وبلاگ خودنویس
سلام
هيچ كدوم از شما منو نميشناسين من اتفاقي وارد اين وبلاگ شدم
وبا اين اقدام عجيب رو برو شدم كه يوزر و پسورد اين وبلاگ و گذاشتين رو صفحه اول.اگه كسينامرد باشه ميتونه بياد و كل وبلاگو حذف كنه!!! اما من ميخواستم كه يه خاطره بذارم از جهادي !! اما از جهادي خودمون ...
امسال تابستون از طرف گروه جهادي دانشگاه سمنان رفته بوديم جهادي تو يكي از روستاهاي استان ايلام به نام بَردي! حالا من حوصله ندارم تموم خاطراتو بگم اون هم از اول اما بعضي ها شو كه حوصله دارم ميگم:
يه بنده خدا بود (اسمشو نميگم شايد بشناسينش از بچه هاي خواجه نصيرتونه) روز تولدش مصادف شده بود با يكي از روز هاي اردو خلاصه من تا اون موقع نميشناختمش . مستند ساز گروه بود . دوستاش براش هديه گرفته بودن . ما شب هها بعضي ها مون تو حياط ميخوابيديم . يكي از از دوستاي اين بنده خدا خيلي خيلي شيطون بود .شب بود و تقريبا 90 در صد بچه ها خوابيده بودن اين دوست شيطون و يكي ديگه بيدتار بودند دو سه تا از بچه هاي اردو هم نشسته بودن رو پله و از بي خوابي داشتن صحبت ميكردن . من هم كم كم داشت خوابم ميبرد . يهو ديديم اين بنده خدا داره يواش ميره و مياد گفتم كه يه كاسه اي زير نيم كاسه هست....
چند دقيقه بعد ديديم كه يه صداي بلندي اومد و بعدش هم صدا تعقيب و گريز. بعد كه جوياي احوال شدم ديديم كه اين دوست شيطون ما رفته يه پارچ پر از آب سرد از آب سردكن پر كرده و براي تولد اين بنده خدا كه خواب بوده ريخته رو سرش بعد هم بهش تبريك گفته . اون مستند ساز هم دنبالش كرده و اينها هنگام فرار بقيه آب رو ريختن رو بچه هايي كه رو پله نشسته بودن و فرار كردن ....
اگه فكر ميكنين كه قضيه تا اينجا تموم شد بهتون بگم سخت در اشتباهيد ....
چند دقيقه بعد كه گذشت ديديم صداي جيغ جانگداز تري بلند شد و همانا صداي جيغ انتقام بود.... مستند ساز مورد نظر هم كه روز تولدش بود رفته بود فلاكس برقي رو كه براي بعد از ظهر توش چاي درست كرده بوديم رو با تمام محتويات چاي نيمه داغ رخته بود توي پارچ و به طور كامل روي اين دوست شيطونمون خالي كرد ... بگونه اي كه اين بنده خدا تا صبح داشت از درد ميسوخت و ايضا هم ميخنديد......
*
سلام که نامی است از اسمای خدا !
سلام به همه شما خوبان (چه نظر میدید چه نظر نمی دید ) !
قبل از اینکه بریم سر خاطره بک نکته : هرکی از رفقای با عشق خودم که فکر می کنه اردو جهادی ارزش نوشتن داره بسم ا... اول بره تو بلاگفا و بعد با نام کاربری و رمز عبور زیر به نوشتن مطلب بپردازد اگه هم نه که ملالي نيست خودم نمی زارم که از رونق بیفته و تا آنجایی که ذهنم یاری کنه از خاطرات خواهم گفت
نام کاربری : mojahed@knt12-jahadi
رمز عبور : yamahdi
راستش این خاطره ای که می خوام براتون عرض بکنم خاطره در خاطره است که چون در اردو جهادی آن را شنیدم آن را در قسمت جهادی آوردم.
یکی از برکاتی که اردو جهادی به همراه داشت در مقیاس کوچک پیوند حوزوی و دانشگاهی و غیر دانشگاهی بود. در طبقه بندی دیگر می توان به پیوند پاینخت نشین ها و زاغه نشین ها نیز اشاره کرد که در این قسمت مورد نظرم نیست.
از آنجایی که من اولین تجربه جهادی فارغ التحصیلیم بود زیاد با رفقا آشنا نبودم . روز های اول تو شهرک مطهر که کار می کردیم چهره ی دو نفر درگروه برایم نا آشنا بود ولی با خودم فکر کردم که شاید اینها از دوره های قبلی هستند و من آنها را نمی شناسم بعدا فهمیدم که این عزیزان از رفقای طلبه هستند قبلش من تصوری که داشتم این بود که رفقای طلبه فقط برای تبلیغ به این منطقه می آیند ولی بعدا ملتفت شدم که در کنار تبلیغ به فعالیت های عمرانی نیز مشغولند. در همین مدت کوتاه از این رفقای طلبه آن قدر خاطره دارم که در اینجا مجال بازگو کردن آنها نیست و به مرور عرض خواهم کرد.
بریم سر اصل مطلب ....
ادامه مطلب
جهادي نيز براي خود مثل آييني است که مناسک و قوانين دارد هم چون فوتبال که آن هم براي خودش مناسک و قوانين داره و هر چيز ديگري که بشود به آن اين را اطلاق کرد. شش ماهي از اين خاطره ميگذرد منتها ياد آن هم چون لوحي سنگي در ذهتم باقيست .
هر روز صبح خروسخون برا اذان صبح ما رو بيدار ميکردند و برنامه شروع ميشد. چيزي که خيلي جالب بود براي من اين بود که بعضي از حيوانات يکديگر را در نقشهاي اجتماعيشان ياري ميدهند . (کاري که خيلي از ماها از آن عاجريم) مثلن هر روز صبح به جاي اينکه با صداي قوقولي قول بلند شيم با صداي ااااااا آقا الاغه بلند ميشديم که به گواهي قرآن انکر الاصواته
خدا را شاکرم که حداقل توفيق اجباري شد که براي مدت ۱۰ ۱۵ روز نماز صبحمان قضا که نشد هيچي تازه اول وقت هم خونديم آن هم در ميان مردمي که چيزي براي از دست دادن ندارن و دلي دارن صاف و وسيع مثل همان دشتهاي پهناور و صاف.
روزهاي اول بود که وقتي داشتم ميرفتم وضو بگيرم ديدم داره از بلندگوي حسينيه صدا مياد فکر کردم که بنده خدا خادمه اونجا يادش رفته ضبط رو خاموش کنه
ولي روزهاي بعدي هم ديدم نه مثله اينکه صداي زيارت عاشوراست گفت بابا دمشون گرم. بعدا فهميدم که بله اهالي چخون هر روز صبح تو اون تاريکي همه از پير و جوون جمع ميشن نماز صبح رو تو حسينيه ميخونن و بعدش هم برنامه زيارت عاشورا دارن . تا اين رو فهميدم نا خود آگاه ذهنم با سرعت نور پرواز کرد و رفتم پيش امام جماعت مسجدمون که ميگفت بارها و بارها اهالي محل اعتراض کردند که چرا سر نماز ظهر و مغرب صداي اذان بلنده ؟ اينا همش آلودگي صوتبه و ما مريض داريم و هزاران توجيه مسخره ديگه در صورتيکه صدها بار شده که صداي دالامب و دولومب ضبط با آخرين باس و ولوم از خونشون شنيده شده و وقتي اعتراض ميکني ميگن اين حريم خصوصي ماست چهار ديوااري اختياري ....
نماز صبحاي مسجد رو که ديگه نگو (هممون همين شکلي ايما خود نويسنده هم مستثني نيست) بارها و بارها شده که امام جماعتمون ميگفت ۳ ۴ نفري نماز را برگزار کردند.
يه مثال ديگش اينه که بارها و بارها شده اشتباهي دستمون رفته رو کانال قرآن سريع عوض کرديم گفتيم هرچيزي وقتي داره الان ميخوايم استراحت کنيم. (در صورتيکه کانالاي ديگه هم چيزي نداشتن)
خلاصه وقتي در اون محيط قرار ميگيري تصوري در ذهنت از ۱۴۰۰ سال پيش نقش ميبنده که با صداي اذان همهي مردم بدو بدو نداي محبوب را لبييک گفته و شتابان به سمت مسجد روان هستند. خدا را شکر که خداوند به ما نشان داد که در فرسخها دور از اين شهر تجملي هم چنان مردمي هستند که در تاريکي شب از گزش مارها و عقربها حراسي ندارند و لبيک گويان به سمت حسينيهها ميروند.
بهضی وقتها که حوصله ام سر می رفت و مگس ها هم در دست رس بودند با یک پارچه روی سر مگس ها میزدم. مگس ها نمی مردند بلکه فقط گیج می شدند. تا آنها به هوش بیایند وقت داشتم تا خودم را با آنها سرگرم کنم. هر کاری که می توانستم با آنها می کردم؛بالهایشان را ماژیک کاری می کردم؛بال بعضی را میکندم؛بعضی را فلج می کردم و...خلاصه با این کارها خودم را سرگرم می کردم تا اینکه کم کم شایعاتی بین بعضی ها رد و بدل می شد.
آقای فیض می گفت:بعضی وقتها مگس های صورتی و زرد رو تو هوا می دیدم که پرواز می کردم.ببین چقدر فضا عرفانی شده که فرشته ها رو هم می بینم.
بعضی می گفتند:وقت درس مگسهای رنگارنگ و ناقص الخلقه دیده می شدند.موقع غذا مگسها رو که کیش می کردیم انگار که میل به پرواز ندارند و بیشتر با پاهاشو فرار می کنند.
من که دیدم اوضاع خراب هست دیگه این کار را ول کردم.
مهدی قاضی زاده
اول ميگم اردو جاتون خيلي خالي بو تا ........
واما خاطره
آقا امسال ما يه تيم فوتبال داده بوديم
همه تيمامون حذف شده بودن و اميد همه به ما بود
مام مثل هميشه با روحيه عالي و چون صبحشم زياد كار نكرده بودم
با انرژي زياد رفتيم مسابقه
آقا بگم واستون يه برد شيرين داشتيم
تو راهه برگشت قرار شد كه وقتي وارد محل استقرار شديم
شرو كنيم به شادي كردنو ااااااااااووووووووووو كشيدن ، نه كه همم خوابيده بودن از خواب مي پريدنو جيگر من خنك ميشد![]()
همين كه داشتيم وارد مسجد(استراحتگاه!!!) مي شديم يه نوشته حواسمو به خودش جلب كرد حتي تا الان كه
" ناگهان چه قدر زود دير مي شود"
ولی آخر سر دلمون نیومد بچه هارو از خواب بیدار کنیم![]()
به امید خدا قصد داریم تا جهت شیرازه دادن به اردوهای جهادی بلاگی که چندی قبل در جهت خاطرات اردوی جهادی ساخته بودیم و لینکش نیز در پیوندهای بلاگ موجود است رو ۲باره زنده کنیم.
به همین جهت یک اکانت عمومی درست شده که علاقه مندان به ثبت خاطرات و مطالب مرتبط با اردوی جهادی می توانند از آن استفاده کنند. امید که این کار مورد رضای حق تعالی قرار گیرد و بتوانیم با نگارش حتی ۲ ۳ خط کمکی در راستای اشاعه اردوهای جهادی کرده باشیم.
از تک تک رفقا استدعا دام که حتمن در این امر کاهلی نکنند و ما را یاری کنند. (حتی اگر از سالهای قبل نیز خاطره ای در ذهن دارید از گفتن آن دریغ نکنید.
آدرس بلاگ : www.knt12-jahadi.blogfa.com
نام کاربري :mojahed@knt12-jahadi
رمز عبور:yamahdi
برای درج مطالبتان در بلاگ مذکور کافیست تا به www.blogfa.com بروید و با وارد کردن نام کاربری و رمز عبور درج شده در بالا به ثبت خاطره تان در خاطره ها بپردازید.
اسلاید ها پخش شد و هر کسی نظری می داد. همه از نفی تعلقات و پیشرفت می گفتند .
هم خیلی زیبا بود هم خیلی چیز ها یاد گرفتم.
![]()
یکی از بچه ها گفت:این تعلقات می تونه معنوی و با ظاهر روحانی هم باشه!
با این توجه "داستان عقاب" را یک تمثیل رقیق و کوچک از این صحبت های آقا تو حرم امام(ره) ، ۱۴ خرداد پارسال یافتم که می گفت:
"در تشييع جنازهى اين مرد بزرگ، جمعيتى كه حضور پيدا كردند، از جمعيت مردم در روز استقبال او بيشتر بود. اين معناش همين است كه «من كان للَّه كان اللَّه له». دلهاى مردم به او متوجه بود. او اين سرمايه را براى خود نخواست؛ اين سرمايه از نظر او مِلك پروردگار بود؛ بايد در راه خدا مصرف ميكرد و كرد؛ و خدا هم اين سرمايه را به صورت مضاعف به او برگرداند. راه خدا اين جورى است؛ راه خدا مجاهدت دارد، هزينه دارد و هزينهى آن را بايد پرداخت"(۱)
پاورقی:
این قسمت رسیدن به اقامتگاه . . .
بالاخره پس از طی این مدت نسبتا طولانی و پر ماجرا به اقامتگاهمان در روستای چوخون ناحیه زنگیک بشاگرد رسیدیم. از وانت ها که پیاده شدیم دوباره غافلگیر شدیم . دیدیم که اهالی روستا با آغوشی باز و چهره ای گشاده برای استقبال از ما در کنار مسجد محل افامتمان صف کشیده اند . صحنه ی جالبی بود اهالی روستا یک طرف ایستاده بودند و بچه های ما در طرف دیگر (شبیه صحنه های نبرد ) وقتی که همه ی بچه ها جمع شدند. یکی از اهالی روستا شروع به خواندن قرآن کرد و در آن تاریکی شب صدای آسمانی قرآن به عنوان اولین کلام طنین انداز روستای چوخون شد. بعد از قرآن و مراسم قربانی همچون قبل روبوسی و سلام علیک شروع شد.درآخر نیز اهالی با آب خنک از ما پذبرایی کردند. به رسم ادب آقا محمد جواد از اهالی روستا قدردانی کرد .
ادامه مطلب
هر چند با چفیه صورتم رو می پوشوندم بازم خیلی اذیت می کردن و از هر منفذی برای نفوذ استفاده می کردن و نیش و ...!
چند تا جمله همش بک گراند مخم بود:
رنج در دنیا مفتاح گنج است.
وقتی تعالی ارواح ما در مبارزه و جهاد است ریزش کوه نیز نعمتی است که باید شکر گزار آن باشیم.(سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی)
سعی می کردم به خودم بفهمونم:
هجوم پشه ها نیز نعمتی است...
ولو شده بودیم تو چادر که بحث از پشه ها و نیششون و زخمشو و این چیزا شد که یک دفعه (آقا)جوادگفت: بابا این ها که اصلا پشه نیستن!اینا یه نیشن که دو تا بال دارن!و تو هوا تکون می خورن.
کل چادر رفت رو هوا. هوا هم دیگه گرم نبود...
